|
مهاجر دلتنگ |
|
|

عاقبت ما کشتي دل را به درياي جنون انداختيم
عاقبت عشق زميني را به عشق آسماني باختيم
تا رها گرديم ازدل واپسي درآن سوي خط زمان
ما در عرش کبريايي خانه اي از جنس ايمان ساختيم
با توام باني عالم با توام اي مهربانم

اي تو خورشيد فروزان ، من شبم شب را بسوزان
کوچکم با قطره بودن راهیم کن سوي دريا
عاقبت بايد رها شد روزي از زندان دنيا
سير در دنياي معنا بي زمان و بي مکان
وصل در عين جدايي زندگي با جان جان
عاشقان در شوق پروازند از اين خاکدان
چون که باشد پاي يک عشق خدايي در ميان
چون که باشد پاي يک عشق خدايي در ميان

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 20:9 توسط مهاجر - رها |
السلام علیک یا ابا عبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی جمیعا سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم دوستان گلم سلام باز ایام سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین از راه رسید این روزها حال و هوای دیگری دارم شهدای آن میدان یکطرف و علی اصغر یکطرف بر همه قاتلین لعنت میفرستم و بیشتر از همه به حرمله لعنت الله وقتی شهادت حضرت علی اصغر به یادم می افته اشکم جاری میشه این روزها همه اش دوست دارم ذکر مصیبت گوش کنم و با برنامه گوگل به بین الحرمین سر میزنم که به بوسیله آن حتی میتوان به داخل حیاط حرم هم رفت . امشب باز دلم برای کربلا و بین الحرمین و حرم حضرت ابوالفضل و . . . پرپر میزنه و ماجرا ی رسول ترک و علی گندابی که قبرش در نجف میباشد چقدر عالی است و اشک هر شنونده ای را در میاره که در اینجا لینکشون را میزارم و در حال حاضر ما ساکن محل رسول ترک هستیم حتما گوش کنید http://zakerzaker.blogfa.com/post-68.aspx نرم افزار توبه علی گندابی همدانی التماس دعای مخصوص
السلام علی الحسین
وعلی علی بن الحسین
وعلی اولاد الحسین
وعلی اصحاب الحسین


+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 22:17 توسط مهاجر - رها |
ني دمساز بنال اي نِي ! كه من غم دارم امشب نه دلسوز و نه همدم دارم امشب دلم زخم است از دست ِ غم ِ يار هم از غم ، چشم ِ مرهم دارم امشب همه چيزم زيادي مي كند ، حيف ! كه يار از اين ميان كم دارم امشب! چو عصري آمد از در ، گفتم : اي دل ! همه عيشي فراهم دارم امشب ندانستم كه بوم ِ شام ِ غمگين به بام روز خرّم دارم امشب برفت و كوره ام در سينه افروخت ببين آه دَمادَم دارم امشب به دل جشن و عروسي وعده كردم ندانستم كه ماتم دارم امشب درآمد يار و گفتم : دَم گرفتيم دَمَم رفت و همه غم دارم امشب به اُميدي كه گُل تا صبحدم هست به ، مژگان اشك شبنم دارم امشب مگر آبستن عيسي ست طبعم كه بر دل ، بارِ مريم دارم امشب سرِ دل كَندن از لعل نگارين عجب نقشي به خاتم دارم امشب اگر رويين تني باشم به همت غمي همتاي رُستم دارم امشب غم ِ دل با كه گويم شهريارا؟ كه محرومش ز مَحرم دارم امشب
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 15:35 توسط مهاجر - رها |
در صورت تمایل میتوانید با زدن لینک ماهواره رصد که مثل فرفره دور کره زمین میچرخه را ببینید .
جالبه امتحان کنید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 19:10 توسط مهاجر - رها |
دوستای خوبم سلام
امروز میخوام یکی از خوابهای خودم را برایتان تعریف کنم که مربوط به مدتی قبل میشود و مهم نتیجه اخلاقی خواب است برداشت کرده ام .
مشکل بزرگی داشتم و چندین راه حل جور وا جور برای خودم پیدا کرده بودم و شب خوابیدم ...
تو خواب دیدم در جاده ای مثل جاده شمال سر سبز رانندگی میکردم و سه یا دو نفر در صندلی پشتی نشسته بودند و با هام صحبت میکردند و یکی از آنان که نقش نماینده شان را ایفا میکرد بهم گفت : با توایم به ما نگاه کن یعنی بطرف ما بچرخ و من در حین رانندگی گفتم تصادف میکنیم شما حرفتونو بزنید ناگهان صندکی کاملا بطرف آنان چرخید و من نگران بودم که شاید تصادف بکنیم و سرمو بطرف جاده چرخاندم و همان شخص گفت تو چی فکر میکنی فرمان دست ماست نه دست تو راحت باش . . . .
و از خواب بیدار شدم و اشک دراومده بود و بخدا توکل کردم و کارم راه افتاد و شما هم خیال نکنید همه چیز دست خودتون است توکل کنید و فرمان را بدست صاحبش بدید .
یا علی مدد .
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:57 توسط مهاجر - رها |
کربلا را تو مپندار شهری است در میان شهرها!
شیعه عاشق کربلاست . کربلا را تومپندار شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام ها نه! کربلا حرم حق است و هیچ کس را جز یاران حسین(ع) راهی به سوی حقیقت نیست آری کربلا از زمان و مان بیرون است و اگر تو می خواهی به کربلا برسی باید از خود و وابستگی هایش از سنگینی ها و ماندن ها گذر کنی و از زمان و مکان و مقتضیات آن فراتر روی و غل و زنجیر جاذبه های دنیایی را از پای اراده ات بگشایی و هجرت کنی بین الحرمین که از طریق گوگول ارث پیدا کردم و میشه یه زیارت مانندی کرد و . . . حب حسین در دلی که خود پرست است بیدار نمی شود شهید آوینی چقدر امروز باز هوای کربلا به سرم زده
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 20:59 توسط مهاجر - رها |
سلام دوستای خوبم
ببخشید اگه نیمه تعطیل کردم امروز میان فایلهایم به یه فایل خیلی خیلی عالی که بنا به گفته استادمون خیلی از خانواده ها را با هم آشتی داده براتون میزارم دانلود کنید و حلشو ببرید در رابطه با مادر
هست .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 20:10 توسط مهاجر - رها |
آنان كه به زين اسب خود مينازند
در وقت مسابقه چرا ميبازند
دنيا كه شبيه كوچه ي بن بست است
با نعل شكسته به كجا ميتازند
قسمتی از کتاب زیبای شازده کوچولو .امیدوارم خوشتون بیاد.
(قسمتهای رنگی همیشه مرا به فکر عمیق وا میدارد شما را چی ؟)
**********************************
در این هنگام بود که روباه پیدا شد .
روباه گفت : سلام
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت : من اینجا هستم زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید : تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت :من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن . من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت : من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت : ببخش! اما پس از کمی تامل باز گفت : اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت : من پی آدمها می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت :آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده اشان همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه من پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است. یعنی ایجاد علاقه کردن...؟ (خدایا میشود دل رمیده ما دوباره اهلی تو گردد ؟
)
روباه گفت : البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگر و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر.ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود....
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست... و من گمان می کنم آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت : ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می شود دید...
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می گویم در زمین نیست.
روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت: در سیاره دیگری است ؟ -بله
در آن سیاره شکارچی هم هست؟ -نه
چه خوب... مرغ چطور؟ -نه
روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی عیب نیست. لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت: زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا.تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها یکسان. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شدکه با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.بعلاوه خوب نگاه کن.آن گندم زارها را در آن پایین می بینی ؟من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده ایست. گندم زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند.اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آنوقت که مرا اهلی کرده باشی .چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت آنوقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد آخر گفت: بیزحمت مرا اهلی کن.!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکانها می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست مانده اند.
تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.
شازده کوچولو پرسید برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید کمی صبور بود.تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی.من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کردو تو هیچ حرف نخواهی زد.زبان سرچشمه سو تفاهم است.ولی تو هر روز می توانی قدری جلو تر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد. روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز می آمدی.تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد شد. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آنوقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نا معلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند که کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همین که ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت: آه .....من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود توست. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت : درست است.
شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت : البته.
شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت :به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود. و کمی بعد به گفته افزود:یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن آنوقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است.بعد برگرد و با من وداع کن و من به رسم هدیه رازی بر تو فاش خواهم کرد.شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد به آنها گفت : شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید .کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید.شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آنوقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.
و گلهای سرخ رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:شما زیبایید ولی درونتان خالی است.به خاطر شما نمی توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده ام فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام فقط او را پشت تجیر پناه داده ام فقط کرمهای او را کشته ام چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام.زیرا او گل سرخ من است....آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: خدا حافظ.
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است:بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: آنچه اصل است از دیده پنهان است.
-آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: عمری است که من به پای او صرف کرده ام.
روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسول آن خواهی بود. تو مسول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: من مسئول گل خود هستم...
همین
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 22:19 توسط مهاجر - رها |
در اين سراي بيكسي كسي به در نميزند به دشت پُر ملال ما پرنده پر نميزند يكي ز شبگرفتگان چراغ بر نميكند كسي به كوچهسار شب درِ سحر نميزند نشستهام در انتظار اين غبار بيسوار دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند گذرگهي است پُر ستم كه اندر او به غير غم يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند دل خراب من دگر خرابتر نميشود كه خنجر غمت از اين خرابتر نميزند چه چشم پاسخ است از اين دريچههاي بستهات؟ برو، كه هيچ كس ندا به گوش كر نميزند نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست اگر نه بر درختِ تر كسي تبر نميزند خدایا بغیر تو فریاد رسی هست ؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 17:0 توسط مهاجر - رها |
خواهر عزیزم تولدت مبارک
روز ۲۸ فروردین ماه روز تولد خواهر بسیار خوب و نازنینم هجر گل است برایش آرزوی موفقیت دارم من قلب پاک و بی آلایشش را به دنیا نمیدم همیشه حسرت داشتن تو رو دارم و این احساس زمانی بیشتر میشه که دلم برات خیلی خیلی تنگ میشه امیدوارم سالیان سال سلامت وشاد باشی خواهر خوبم زيبا ترين تولدها ، آنهائيست که در روياهایم براي کسي ميگيريم از ته دل دوستت دارم خواهر نازنینم برایت همیشه در کنار خانواده آرزوی خوشبختی میکنم 









































+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 13:16 توسط مهاجر - رها |
| ||||||